شهر هرت جایی است که در آن رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که در آن اوّل ازدواج میکنند، بعد همدیگر را میشناسند
شهر هرت جایی است که در آن همه «بَد» اند، مگر اینکه خلافش ثابت شود
شهر هرت جایی است که در آن بهشتش زیر پای مادرانی است که حقّی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که سه میلیون نابغه را از خود رانده و مفت و مسلّم تحویل دیگر کشورها داده
شهر هرت جایی است که در آن درختان عامل اصلی ترافیک اند و باید بریده شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که در آن کودکان زاده میشوند تا عقده های پدرها و مادرهایشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که در آن شوهر ها انگشتر الماس برای همسرانشان میخرند، اما حوصله ی پنج دقیقه قدم زدن با آنها را ندارند
شهر هرت جایی است که در آن همه با هم مساوی اند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که در آن برای پیش دکتر رفتن یک مریض، حتماً باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که در آن با میلیونها دلار پول، بعد از ماهها فقط میتوان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که لیست کاندیدا های تائید صلاحیت شد? مجلس آن، فقط یک هفته قبل از انتخابات اعلام میشود تا مردم فرصت کافی برای تحقیق داشته باشند
شهر هرت جایی است که در آن خنده عقل را زائل میکند
شهر هرت جایی است که در آن زن باید گوش? خانه باشد و آن «گوشه»، آشپزخانه است و به آن زن میگویند: مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که در آن مردم سوار تاکسی میشوند تا زود برسند سر کار و کار کنند و پول کرا ی? تاکسیشان را در بیاورند
شهر هرت جایی است که بهائیان پاسپورت دریافت میکنند، بدون آنکه درخواست آن را داده باشند
شهر هرت جایی است که در آن سی و سه بچه کشته میشوند و ماموران امنیت شهر میگویند: به ما چه؟ مادرها پدرها میخواستند مواظب بچه هاشان باشند
شهر هرت جایی است که در آن نصف مردمش زیر خط فقراند، اما سریالهای تلویزیونشان را توی کاخها میسازند
شهر هرت جایی است که در آن دو سال باید بروی سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جایی است که در آن همسر جانباز برای داشتن دو نان لواش سر سفره، باید بدن خود را بفروشد
شهر هرت جایی است که در آن موسیقی حرام است... حرام
شهر هرت جایی است که در آن گریه محترم و خنده محکوم است
شهر هرت جایی است که در زمستان، کسب و کار و زندگی یک هفته میخوابد
شهر هرت جایی است که از بودج? فرهنگ و هنر و آموزش آن زده میشود تا دل چند نفری بیشتر خوش باشد
شهر هرت جایی است که در آن «وطن» هرگز مفهومی ندارد و باعث ننگ است
شهر هرت جایی است که در آن هرگز آنچه را که بلدی نباید به دیگران بیاموزی
شهر هرت جایی است که در آن هم? شغلها پست و بی ارزش اند، مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که در آن وقتی میروی مدرسه، کیفت را میگردند، مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که در آن دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که در فرودگاه آن پدر و برادرت رو میتوانی ببوسی، اما همسرت را نه
شهر هرت جایی است که در آن وقتی از دختری میپرسند آیا میخواهی با این آقا زندگی کنی؟ جواب میدهد: نمیدونم... هرچی بابام بگه
شهر هرت جایی است که مردم آن روی نفت و گاز نشسته اند اما مدرسه ها آتش میگیرند و بچه مدرسه ایها جزغاله میشوند، چون مردم کشوری در آن طرف مزرها درگیر جنگ اند و در نتیجه چراغی که به مسجد رواست، به خانه حرام است
شهر هرت جایی است که در آن وقتی میخواهی ازدواج کنی، پانصد ششصد نفر را دعوت میکنی و شام میدی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو حرف بزنند
شهر هرت جایی است که در آن هشتاد نفر از بین صد نفر جوانش امیدوارند بتوانند به بلاد بعید مهاجرت کنند
شهر هرت جایی است که در آن هرگز نمیشود روی پشت بامش رفت، مگر اینکه از یک طرفش بیفتی
...شهر هرت جایی است که
یکی دو سال پیش وقتی فکر می کردم دارم بزرگ میشم ،مدام به مامانم اصرار می کردم پاشو بریم اونجا .آخه بچه ها خیلی ازش تعریف می کردن ؛این جوریه ،اون جوریه ،خیلی با کلاسه و ...
اگه اهل قم باشی می دونی کجا رو میگم!!!بله همون نمایشگاه طویل عروسکی ،البته ببخشید بهش می گن خیابون صفائیه ...یه خیابون که سرش از خیابون بچه درس خونا شروع میشه ؛بوستان کتاب و پاساژ قدس و ...تهش هم می خوره به انواع بوتیک های رنگارنگ.
چند سال پیش این قدر ازش تعریف شنیده بودم که به هیچ وجه زیر بار حرف مامانم که می گفت :جنس های اونجا هیچ فرقی باجاهای دیگه نمی کنن نمی رفتم ؛اما امروز وقتی پا توی این خیابون گذاشتم احساس کردم چقدر فضای این جا برام تنگه ،احساس می کردم بین این همه عروسکی که ساعتها جلوی آیینه به خودشون رسیده بودن تا بلکه یه فرقی با بقیه داشته باشن ،نمیتونم نفس بکشم .صفاییه جای خوبی برای عرضه کالاست اما نه از نوع شی ،که از نوع انسانیش .به نظر شما این که یه انسان به هر طریقی بخواد نظر دیگران رو از نوع هم جنس و غیر هم جنسش به خودش جلب کنه ،یه جور خود فروشی نیست .
خیلی هاتون الان به من خورده می گیرید که برو بابا ،بچه بسیجیه ...ولی من نه بسیجی هستم ،نه سپاهی ،نه هیچ کس دیگه .من فقط یه دخترم که وقتی از بغل یه دختر دیگه رد میشم و نگاه های کثیف و هوس آلود چند تا مرد و پسر رو می بینم که چه جور مثل یه کالا سر تا پای رنگ و لعاب دار شده اون رو نگاه می کنن ،تا شاید هوسشون فرو کش کنه ،ناراحت میشم .زجر می کشم .عذاب وجدان می گیرم ...
آخه دوست من چرا ؟چرا من و تو این قدر خودمون رو راحت در اختیار دیگران می زاریم و بعدهم گلایه می کنیم که چرا ما دخترها تو ایران پیشرفت نمی کنیم ؟بیا خودمون به خاطر خودمون وضعیتمون رو بهتر از این که هست بکنیم .کار سختی نیست ...
این چند وقته هر جا نگاه می کنی یه اسمی حتما به چشمت می خوره .یه اسم تکراری ،یه اسم قدیمی ولی یه دنیا ،یه عالم ،یه فرهنگ و در کل یه زن ،یه گل بهشتی .من خودم هر وقت اسمش رو می بینم شرمنده می شم .شرمنده خودش و خدای خودش.شرمنده پسرش که منتظر منه ولی من منتظر یه نفر دیگه ...
برای من هم دعا کن ...

نمی دونم کلاس چندم بودیم که یه شعر بود تو کتابامون به اسم ...یادم نمیاد اسمش چی بود ولی بیت اولش این بود :" عیب کسان منگر و احسان خویش ؛دیده فرو بر به گریبان خویش".اون وقتا طبق عادت فقط خودندیمش که معنیش کرده باشیم و یه نمره ای بگیریم .حالا چی یاد گرفتی اصلا مهم نیست .یعنی اون موقع برای کسی مهم نبود ولی الان میگم کاش اون موقع فهمیده بودم .کاش ...
یه وقتایی آدم میشینه پشت سر مردم هزار تا چیز میگه .هر چند که اونها راست باشه .این حرفها و خرده گیری ها رو هم با چنان قاطعیتی بیان می کنیم که انگار هیچ وقت و به هیچ وجه گرفتار اونها نخواهیم شد .اینقدر آدمهای دورو برمون رو می کوبیم که چیزی ازشون باقی نمی مونه و حتی بعضی وقتها آبروشون رو می بریم.اما دنیا همیشه همین طور نمی مونه .یه دفعه تو یه آن یه اتفاقی می افته که خود تو میشی مصداق بارز همون عیب هایی که می گرفتی .میشی هزار مرتبه بدتر از اونی که ازش بدت میومد.تازه انتظار هم داری که هیچ کس اون فکر ها رو در موردت نکنه .ولی نه عزیز من ؛دنیا بی حساب و کتاب نیست .از هر دست بدی ازهمون دست می گیری.
من امروز کاری رو (هر چند نا خواسته )انجام دادم که همیشه ازش بدم میومد.درنگاه دورو بری هام تبدیل به آدمی شدم که خودم ازش تنفر داشتم .کاری کردم که دیگران خیلی راحت می تونن با استناد به اون همه حرفهایی که خودم پشت سر ...زدم رو بزنن ولی به کی می تونی بگی والله ،بالله من منظوری نداشتم .ولی به قول خودم چیزی که عوض داره گله نداره ...
هر کاری می کنم خاطره امروز رو از ذهنم پاک کنم نمیشه ،اما دلم می خواد فردا بهتر باشم .فردا و فردا ها اما خدایا فقط تو می تونی بهم کمک کنی که به این آرزو برسم .خدایا منو به خاطر همه اشتباهاتم ببخش .میگن تو ستارالعیوبی و غفارالذنوب .می بخشی ؟
دیروز خواستم از این یک سالی که گذشت بنویسم اما نشد .اما امروز می خوام از اتفاقات چند ساعته ای که افتاد و خیلی چیزهایی رو که ندیده بودم و دیدم ،بنویسم .چند روز پیش بعد از مدتها خبر دادن که رییس جمهور وهیئت همراه قرارهتشریف بیارن قم.راستش رو بگم اصلا برام چیز جالبی نبود.چون می دونستم که ایشون چی می خوان بگن و بقیه می خوان چه بکنن.دیروز بعد از کلی معطلی به دلیل سخنرانی ایشون تو حرم تونستم خودم رو به دانشگاه برسونم.یه لحظه شک کردم این جا همون دانشگاه قبلی ماست یا نه ؟بس که عوض شده بود .یه دفعه یه پارچه نوشته رو دیدم که فهمیدم چه اتفاقی افتاده .قرار بود دیروز رییس دانشگاه پیام نور بیان دانشگاهمون .نمی دونم چه طور این افتخار به دانشگاه پیام نور قم داده شده بود .آخه دفعه قبل که ما پیگیر حضور ایشون توی دانشگاه بودیم تنها جوابی که از مسئولین گرفتیم این بود که :دانشگاه ما مگه چی داره که کسی بخواد بیاد.تفهیم کردن این مسئله که اونها باید بیان و ببین که ما هیچی نداریم کار سختی بود البته به مسئولین دانشگاه.خلاصه برگردیم به امروز .صبح فهمیدم که وزیر قراره بیاد دانشگاه ما .نه اشتباه نکنید ،وزیر علوم نه ،وزیر آموزش و پرورش .باز هم اشتباه نکنید ما دانشجو هستیم .
قرار بود جلسه پرسش و پاسخ باشه اما نه شبیه اونهایی که شما دیدید .وقتی ما از رییس دانشگاه خواستیم بهمون اجازه صحبت رودررو رو بده با رفتار کاملا مودبانه ایشون ،جوابمون رو گرفتیم .اول از هرکس که پرسیدیم برنامه چیه گفتن پرسش و پاسخ.اما برای این سوال که از دانشجوها کی قراره صحبت کنه ،کسی جوابی نداشت .چرا چون آقایون معتقد بودند که جایی برای صحبت یه دانشجو نیست.وقتی میگفتی چرا میگفتن اگه سوالی دارید بنویسید ما بهشون می رسونیم .امروز سطح بینش رییس دانشگاهمون رو به خوبی درک کردم ،وقتی که در جواب این حرف من که :من دوست دارم به عنوان یه دانشجو با خود وزیر رودرور صحبت کنم گفت تو می خوای بری وسط این همه مرد ؟این نگرشی است که در اون زن و مرد از حقوق مساوی در جامعه برخورداره.
خیلی جالب بود وقتی ما خواستیم نامه های دانشجویان رو یه دانشجو به دست وزیر برسونه اما کسی اجازه نداد و به زور نامه ها به شورای سانسور منتقل شد.هرچند وزیر محترم گفتن بدید به من نمی خواد سانسورش کنید و همه فکر کردن مشکلات حل شد ولی ...
جالب بود وقتی ازشون پرسیده شد که چرا بدون امکانات این همه دانشجو می گیرید ،گفت ما چوب حراج زدیم به مالمون و شما رو پذیرفتیم ...
جالب بود وقتی پرسیده شد چرا دانشگاه ما امکانات نداره گفتن اگر امکانات می خواستید می تونستید دانشگاه خوب قبول بشید .کسی جلوی شما رو نگرفته بود....
جالب بود وقتی یکی یکی سوالات رو نگاه می کردو با خنده و شوخی جوابشون رو می داد و هیچ چیز عاید دانشجو نمی شد...
جالب تر جایی بود که وقتی از وزیر خواستیم یه دانشجو بره و همه مشکلات رو به عرض ایشون برسونه گفت وقت نداریم.وقتی بچه ها دو باره و سه باره مطرح کردن ...وقتی یه نامه نوشتن و مستقیم به دستشون رسوندن و وقتی یه دانشجو با تمام شخصیتش بلند شد و خیلی محترمانه از وزیر یه لحظه و فقط یه لحظه وقت خواست ولی با کمال ادب تنها جوابی که براش حاصل شد این بود: بشین آقا نظم جلسه رو بهم نزن .شما که بهتون نمی خوره دانشجو باشید چرا شما این طور رفتار می کنید.جناب دکتر محمدرضایی من از مدیریت شما اصلا انتظار نداشتم که دانشجو ها این قدر بی نظم باشن و ....و اون دانشجو با کمال ادب نشست و هیچ چیز نگفت جز سکوت .سکوتی که برای من دانشجو اصلا قابل تحمل نبود .
جالب بود وقتی با صدای بلند گفتم جلسه ای که دانشجو توش اجازه حرف زدن نداشته باشه به هیچ دردی نمی خوره ،تنها پاسخی که گرفتم نگاه سنگین و غضبناک مسئولین دانشگاه بود به این معنی که باشه بعدا جواب حرفت رو خواهی گرفت ...
البته بی انصاف نباشیم جلسه نکات مثبتی هم داشت .مثلا رییس تا تونست از خودش تعریف کرد و کارهایی که فقط برای دانشجوهایی که مثل دخترها و پسرهاش می مونن انجام داده .الحق هم که بچه ها کاملا بیاناتش رو تایید کردن...
خلاصه جلسه تموم شد و وزیر داشت می رفت .به زور خودم رو از لا به لای جمعیت بهش رسوندم تا فقط ازش به خاطر ارزشی که برای من دانشجو قائل شده بود تشکرکنم اما با اشاره یکی از دوستانم که اون موقع نفهمیدم چی گفت خودم رو کنارکشیدم. ولی بعد بهم گفت وقتی میخواستی حرف بزنی زیر ذره بین مسئول فرهنگی بودی که ببینن بعدا با تو چه کنن...
جلسه تموم شد و وزیر با کلی تشکر و قدردانی از طرف مسئولین از دانشگاه رفتند اما خاطره امروز هیچ وقت از ذهن من و خیلی های دیگه نمیره.هیچ وقت فراموش نمی کنم که هنوز هم توی این دنیا برای آدمها نه به اندازه انسان بودنشون بلکه به اندازه سمت و اسمشون احترام می ذارن.
من امروز طرفم رو مسئولینی دیدم که حتی یک لحظه به دانشجوی این مملکت اجازه صحبت ندادند.دانشجویی که فقط به جرم پیام نوری بودن تحقیر شد.
برای مسئولین و بیشتر مردم کشورم متاسفم اگر همه بالایی ها این برخورد رو باهاشون داشته باشن.مملکتی که مسئولینش داعیه دار انتقاد پذیری هستند و حتی جرات شنیدن چند انتقاد ازطرف دانشجو رو نداشتند چه برسه به ...

کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست؟

کجاست ؟چرا پیداش نمی کنم .کجا قایم شده .توی کیفم که نبود .تو حساب بانک هم نیست.فکر می کردم اگه اون خونه رو با اون ماشین آخرین مدل می خریدم پیداش می کردم .نبود دوباره گشتم .همه دنیا رو گشتم .گفتم شاید خارج از کشور بشه پیداش کرد.رفتم همه کشورا رو رفتم بازم نبود .نبود که نبود .یعنی کجاست ؟ نکنه بهم دروغ گفتن ، نکنه یه هم چین چیزی اصلا ساخته نشده .نه ،آخه خیلی ها می گن پیداش کردن .خب حتما هست که پیداش کردن .نه بازم می گردم .اون روز یکی بهم گفت :من می دونم اون کجاست .بیا بریم تا نشونت بدم ،نه اصلا بیا بریم قبالش رو بزنم به اسمت .من از همه جا بی خبر فقط به عشق اون رفتم ولی چیزی نبود یعنی اونی که می خواستم نبود .نکنه من اصلا خودم هم نمی دونم دارم دنبال چی می گردم ...
اینا همه حرفایی بود که من وقتی داشتم دنبالش می گشتم به خودم می گفتم .آخ یادم رفت بگم من دنبال چی می گردم .شما چی فکر می کنید ،فکر می کنید چی ارزش این همه گشتن رو داره ؟هیچ چیز جز خوشبختی .
هممون وقتی یکم بزرگ می شیم و تو کلمون باد می افته ،به خودمون می گیم من باید خوشبخت بشم .من باید هر طور شده پیداش کنم .همین طور که بزرگ می شیم سر گردون دنبالشیم .همه لحظه هامون رو می زاریم برای پیدا کردن خوشبختی .مثل خیلی از کارای دیگمون ،مثل وقتایی که همش داریم به آینده فکر می کنیم و گذشتمون رو تحلیل و بررسی می کنیم .دریغ از این که این لحظه ها که دارن می رن همون آینده ای هستن که ما منتظرشون بودیم و بعد از این لحظه هم می شن گذشته ما ...
من هم خیلی به این چیزا فکر کردم اما نمی دونم کجا بود که حس کردم خوشبختم ،چرا ؟به خودم گفتم چرا قبلا فکر می کردی بد بختی ؟ به خاطر چی ؟ مگه تو برای خوشبخت بودن چی رو نداری؟ سالم نیستی که هستی . خونواده نداری که پشت باشه که داری ،حالا تو خونوادت مشکل هست خب باشه مگه بقیه مشکل ندارن .تازه مشکل تو پیش مشکل خیلی ها به چشم نمیاد.یه جاهایی وضع مالیت به هم می ریزه ،مگه تا حالا کمبودی احساس کردی ؟ نه ؛ هر وقت هر چی خواستی بهت دادن .خب زندگیه دیگه ،یه جاهایی پولت ته می کشه .انصاف نیست به خاطر یه بار بی پولی به زمین و زمان بد و بیراه بگی . یه جاهایی شکست می خوری ، باشه ،مگه اونایی که موفق شدن از همون روز اول موفق بودن ،نه .10 بار زمین خوردن ولی هر بار با یه اراده محکم تر بلند شدن تا بالاخره به اون اوج رسیدن. دانشگاه قبول نشدی که شدی . حالا پیام نوره ، خب باشه مگه این جا نمی تونی مهندس بشی . معلومه که می تونی بشی .مهندس شدن اراده می خواد نه اسم دانشگاه . دیگه چه مشلی داری ؟ آهان روت نمی شه بگی .دنبال اونی می گردی که باید پیداش بشه و هنوز نشده .نترس اونم اون روزی که باید بیاد میاد. اما این یکی خیلی مهمه .وقتی داری انتخابش می کنی خیلی مواظب باش . خلاصه دیگه چی می خوای ؟ دیگه چرا می گی بد بختی ؟
یه مدتی به حرف یه سری از آدم بزرگایی که بقیه بهشون می گن موفق رسیدم .این حرفشون که خوشبختی تو ی نگاه ما به دنیای اطرافمونه .وقتی فکر می کنی همه کائنات ساخته شدن تا تو خوشبخت بشی ،مطمئنا حس خوبی بهت دست میده .به این حس می گن خوشبختی.
من خوشبختم چون خدا دوسم داره ،خانواده دارم ، محتاج کسی نیستم ، دارم رشته ای که دوستش دارم( مهندسی کامپیوتر ) می خونم، اونم تو دانشگاه پیام نور ،شاید اگه هر دانشگاه دیگه قبول می شدم این قدر حس خوبی نداشتم .این جا پیام نوره اما من خواستم کاری انجام بدم که از بچگی عاشقش بودم ،فعالیت شدید دانشجویی.من خوشبختم چون از این فرصت پیام نور که همه فکرمی کنن اخره بد بیاریه استفاده کردم ،خودم رو ساختم ،اعتماد به نفسم رو بالا بردم ،مدیریت یاد گرفتم ،ظرفیتم رو بیشتر کردم ،آدم ها رو شناختم و... می بینید از یه شرایطی که همه فکر میکنن محدودیته من این همه استفاده کردم .این یعنی خوشبختی .من خوشبختم چون دوستای خوبی دارم ، من خوشبختم چون ....
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست .خوشبختی دوست داشتن داشتنی هاست.
هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ می گن
هر چی دلسوز تر باشی بیشتر سرت کلاه می زارن
هر چی قلبت رو آسونتر در اختیار بزاری راحت تر
لهش می کنند...
هر چی آروم تر باشی فکر می کنند آدم ضعیفی هستی
هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقت رو
می خورن...
هر چی خودت رو خاکی تر نشون بدی واست کمتر
ارزش قائلن ...
دلم می خواست : عشقم را نمی کشتن
صفای آرزویم را ـ
که چون خورشید تابان بود نمی دزدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند
به باد نا مرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست :
یک بار دگر او را در کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین ...
پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست :
دست عشق چون روز نخستین
هستی ام را زیر و رو می کرد ...
***نمی دونم اسم شاعرش چیه و کیه؟فقط می دونم اسم وبلاگی که اینو ازش برداشتم ردپای تنهایی بود.
از این فیلمها دیدید که چند تا قاتل با هم میان تویه شهری و شروع می کنن به آدم کشی؟آره حتما دیدید .مگه میشه داستان های تکراری این فیلم ها رو کسی ندیده باشه.شاید همیشه می گی اینا همش فیلمه ،تو واقعیت از این اتفاقا نمی افته ،یا لا اقل برای ما نمی افته .ولی یه چند روزی حکایت ما شده حکایت همین فیلمها .
داستان از اون جایی شروع شد که :چند شب پیش خواهرم گفت ،بچه ها تو مدرسه می گفتن چند تا قاتل اومدن قم و آدما رو سوار پیکان جوانان می کنن و می برن میکشن .از اون جایی که به حرفای بچه دبیرستانی ها نمی شه اطمینان کرد حرفشو باور نکردم.اما وقتی فرداش توی آموزشگاه دوستم همین قضیه رو تعریف کرد فهمیدم نه، انگار این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.ولی هنوز واقعا معلوم نیست چه خبره .خودتون که ایرانی ها بهتر از من میشناسید .ید طولایی در شایعه پراکنی دارن .روز اول تعداد قاتل ها 4 نفر بود ،روز بعدش شد 5 نفر ،امروز طی یه روند شدیدا صعودی شد 15 نفر.جالب اینکه اسمهاشون هم توی این اظهار نظرها رد و بدل میشه .میگن اسم مادره منظر ،اسم پسرهاشم کاظم و جاسم و هر چی که توی این وزن باشه.یادم رفت بگم انگا راین گروه مخوف متشکله از مادر و فرزنداش که به خونخواهی شوهر اعدام شدش و پسرش که توی زندونه ،راه افتادن و آدم میکشن.میگن اخبار هم گفته .میگن عکسشون توی شهر پخش شده ولی ما که چیزی ندیدیم.یکی میگه سوار ماشین می کنن ،یکی میگه از دیوار خونه ها میان تو ،یکی میگه به زور وارد خونه میشن...
جدای از همه این شایعاتو خیلی مهمتر از اونها ،فضایی که به و جود اومده .فضای ترس و وحشت ی که الان همه جا هست.راستش رو بگم منی که به این راحتی ها این شایعات رو باور نمی کردم ترس رو توی وجود خودم می بینم .نمی دونم خواهر کوچیکم که از یه خبر دزدی می ترسه از این به بعد چطور می خواد بره مدرسه .ترس رو توی حرفای اون یکی خواهرم وقتی به مامانم گفت :مامان نمی خواد بیای کارنامم رو بگیری دیدم .وقتی مامانم بهم گفت نمی خواد دیگه بری کلاس ،اونم کلاسی که بعد از مدتها به زور پیداش کرده بود م فهمیدم نه قضیه خیلی جدیه.اما چرا تو این چند وقت دستگاههای امنیتی هیچ کاری در جهت ایجا د آرامش مردم نکردن .چرا توی هیچ سایتی نتونستم در مورد این قضیه مطلبی پیدا کنم .اگه فقط یه بار توی صدا وسیمای قم در این مورد صحبت بشه ،کلی از این فضای وحشتناک رو تبدیل می کنه به آرامش .
شهر الا ن توی وضعیت عادی نیست.همه می ترسن .
امیدوارم مسئولین زود تر یه کاری بکنن .یا تکذیب بکنند یا به مردم اطمینان بدن که در حال پیگیری هستند .بیایید با هم دعا کنیم که هر چه زودتر شهرمون بشه هموم شهر آروم قبل.نه فقط شهر ما ،بلکه همه جای دنیا .آخه اولین بار که مزه نا امنی رو می چشم.

سلام
تا حالا فکر کردید خدا تو زندگی چه جوری راهنمایی تون میکنه ؟چه جوری راه و چاه بهتون نشون میده ؟حالا فکر کردید یا نه نمی دونم جوابتون چیه، اما من امروز دو جا با همه وجودم دیدم خدا بهم گفت چه کنم .با تک تک سلول های بدنم بودن خدا کنارم رو حس کردم .اینقدر خدا رو به خودم نزدیک دیدم که ازش شرمنده شدم .شرمنده این که اون هنوز منو فراموش نکرده ولی من خیلی جاها فراموشش کردم.
امروز که داشتم میرفتم کلاس خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم جلوی حرم منتظر دوستم بمونم .تو حال و هوای خودم بودم که نمیدونم چی شد یاد یکی از مشکلاتم افتادم .مشکل کوچیکی نبود البته اون لحظه فکر می کردم خیلی بزرگه .دلم شکست .همونجا جلوی حرم به خدا گفتم آخه خدا چرا من ؟چرا بین این همه آدم من باید این مشکل رو داشته باشم.مشغول همین فکرا بودم که دونفر اتفاقی کنارم منتظر تاکسی ایستادن و شروع کردن به حرف زدن .راستشو بگم لحن حرف زدنشون وسوسم کردم استراق سمع کنم .یکم که حرفاشون رو گوش دادم فهمیدم مشکل خیلی بزرگی دارن .مشکلی که به خاطرش آبروشون رفته بود .خودشون میگفتن دیگه آبرویی ندارن .یه دفعه به خودم گفتم استراق سمع گناه داره .دیگه حرفاشون رو گوش نکردم اما یه لحظه فکرایی که قبل از اومدنشون رو داشتم با حرفای اونا کنار هم گذاشتم .فکر میکنید چی شد؟فهمیدم چقدر من در مقابل هزاران انسان دیگه که مشکل اون ها رو داشتن خوشبختم .به خودم گفتم از خودت خجالت بکش .داشتی ناشکری نعمتی رو میکردی که خیلی ها ندارنش.بعد یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اون منتظر موندن ، اون کنار هم وایستادن واون استراق سمع هیچ کدوم بی حکمت نبوده .حکمتش توی این بوده که خدا می خواست بهم بگه :آخه بنده عزیزمن ،بنده سر تا پا گناه من ،تو هنوز جزو خوشبخت ترین آدمها ی روی زمینی .همون جا از ته دل خدا رو شکر کردم .
گذشت. نزدیکای عصر شد .اتفاقی افتاد که دوباره حالم شدیدا گرفته شد .دوستام میدونن سر کدوم قضیه ولی دلیل ناراحتی من چیز دیگه ای بود.همین طورتو که دنیای نا امیدی خودم بودم یه دفعه یه قضیه ای یادم افتاد .یادم افتاد وضعیتی که من الان به خاطرش ناراحتم ،تقصیر هیچ کس نیست .یعنی قرار نیست تقصیر کسی باشه.این یه قول یا یه جور رازه بین من و خدا.قولی که خودم فراموشش کردم اما خدا هنوز فراموشش نکرده .چه قدر ما آدمها موجودات جالبی هستیم .خودمون از خدا چیزی رو میخواییم ،اما بعدش فراموش میکنیم ازش چی خواسته بودیم و می افتیم توی خط ناشکری.نه خدا هیچ وقت فراموش نمیکنه به بنده هاش چه قولی داده .اما این شیطونه که به ما آدمها القا می کنه خدا فراموشت کرده، دریغ از این که نمی دونه خدا عاشق بنده هاشه و هیچ وقت به هیچ قیمتی فراموششون نمیکنه.
هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشو.خدا مهربونترینی که تا حالا دیدی و خواهی دید.
دلنوشت های یک راهی دریا
[13/3/1387- 12:19 ص] چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
[18/2/1387- 7:7 ع] می بخشی ؟
[30/1/1387- 1:20 ص] تو حرف نزن!!!!
[8/1/1387- 11:19 ع] به سهراب بگویید دیگر نپرسد خانه دوست کجاست ؟
[14/12/1386- 12:19 ص] کجاست؟
[2/12/1386- 12:21 ص] عجیبه...خیلی عجیبه...
[2/12/1386- 12:11 ص] دلم می خواست...
[23/11/1386- 1:16 ص] دیگه نمی خواد کلاس بری!!!
[18/11/1386- 12:46 ص] خدا فراموشت کرده؟؟؟؟
[11/11/1386- 10:49 ع] کی میدونه کی امتحان داریم؟
[9/11/1386- 11:32 ع] ماه من ...
[30/10/1386- 10:49 ع] فهمیدم اما چه تلخ
[25/10/1386- 9:47 ع] میگن شما یکی رو دارید...
[7/10/1386- 1:15 ع] سید نیستم ولی ...
[همه عناوین(38)][آرشیو شده ها]