سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آنکه عبرت اندوزد، بینا شود و آنکه بینا شود، دریابد و آنکه دریابد، بداند . [امام علی علیه السلام]
بیا با هم تا به دریا برسیم

 

دیروز خواستم از این یک سالی که گذشت بنویسم اما نشد .اما امروز می خوام از اتفاقات چند ساعته ای که افتاد و خیلی چیزهایی رو که ندیده بودم و دیدم ،بنویسم .چند روز پیش بعد از مدتها خبر دادن که رییس جمهور وهیئت همراه قرارهتشریف بیارن  قم.راستش رو بگم اصلا برام چیز جالبی نبود.چون می دونستم که ایشون چی می خوان بگن و بقیه می خوان  چه بکنن.دیروز بعد از کلی معطلی به دلیل سخنرانی ایشون تو حرم تونستم خودم رو به دانشگاه برسونم.یه لحظه شک کردم این جا همون دانشگاه قبلی ماست یا نه ؟بس که عوض شده بود .یه دفعه یه پارچه نوشته رو دیدم که فهمیدم چه اتفاقی افتاده .قرار بود دیروز رییس دانشگاه پیام نور بیان دانشگاهمون .نمی دونم چه طور این افتخار به دانشگاه پیام نور قم داده شده بود .آخه دفعه قبل که ما پیگیر حضور ایشون توی دانشگاه بودیم تنها جوابی که از مسئولین گرفتیم این بود که :دانشگاه ما مگه چی داره که کسی بخواد بیاد.تفهیم کردن این مسئله که اونها باید بیان و ببین که ما هیچی نداریم کار سختی بود البته به مسئولین دانشگاه.خلاصه برگردیم به امروز .صبح فهمیدم که وزیر قراره بیاد دانشگاه ما .نه اشتباه نکنید ،وزیر علوم نه ،وزیر آموزش و پرورش .باز هم اشتباه نکنید ما دانشجو هستیم .
قرار بود جلسه پرسش و پاسخ باشه  اما نه شبیه اونهایی که شما دیدید .وقتی ما از رییس دانشگاه خواستیم بهمون اجازه صحبت رودررو رو بده با رفتار کاملا مودبانه ایشون ،جوابمون رو گرفتیم .اول از هرکس که پرسیدیم برنامه چیه گفتن پرسش و پاسخ.اما برای این سوال که از دانشجوها کی قراره صحبت کنه ،کسی جوابی نداشت .چرا چون آقایون معتقد بودند که جایی برای صحبت یه دانشجو نیست.وقتی میگفتی چرا میگفتن اگه سوالی دارید بنویسید ما بهشون می رسونیم .امروز سطح بینش رییس دانشگاهمون رو به خوبی درک  کردم ،وقتی که در جواب این حرف من که :من دوست دارم به عنوان یه دانشجو با خود وزیر رودرور صحبت کنم گفت تو می خوای بری وسط این همه مرد ؟این نگرشی است که در اون زن و مرد از حقوق مساوی در جامعه برخورداره.
خیلی جالب بود وقتی ما خواستیم نامه های دانشجویان رو یه دانشجو به دست وزیر برسونه اما کسی اجازه نداد و به زور نامه ها به شورای سانسور منتقل شد.هرچند وزیر محترم گفتن بدید به من نمی خواد سانسورش کنید  و همه فکر کردن مشکلات حل شد ولی ...
جالب بود وقتی ازشون پرسیده شد که چرا بدون امکانات این همه دانشجو می گیرید ،گفت ما چوب حراج زدیم به مالمون و شما رو پذیرفتیم ...
جالب بود وقتی پرسیده شد چرا دانشگاه ما امکانات نداره گفتن اگر امکانات می خواستید می تونستید دانشگاه خوب قبول بشید .کسی جلوی شما رو نگرفته بود....
جالب بود وقتی یکی یکی سوالات رو نگاه می کردو با خنده و شوخی جوابشون رو می داد و هیچ چیز عاید دانشجو نمی شد...
جالب تر جایی بود که وقتی از وزیر خواستیم یه دانشجو بره و همه مشکلات رو به عرض ایشون برسونه گفت وقت نداریم.وقتی بچه ها دو باره و سه باره مطرح کردن ...وقتی یه نامه نوشتن و مستقیم به دستشون رسوندن و وقتی یه دانشجو با تمام شخصیتش بلند شد و خیلی محترمانه از وزیر یه لحظه و فقط یه لحظه وقت خواست ولی با کمال ادب تنها جوابی که براش حاصل شد این بود: بشین آقا نظم جلسه رو بهم نزن .شما که بهتون نمی خوره دانشجو باشید چرا شما این طور رفتار می کنید.جناب دکتر محمدرضایی من از مدیریت شما اصلا انتظار نداشتم که دانشجو ها این قدر بی نظم باشن و ....و اون دانشجو با کمال ادب نشست و هیچ چیز نگفت جز سکوت .سکوتی که برای من دانشجو اصلا قابل تحمل نبود .
جالب بود وقتی با صدای بلند گفتم جلسه ای که دانشجو توش اجازه حرف زدن نداشته باشه به هیچ دردی نمی خوره ،تنها پاسخی که گرفتم نگاه سنگین و غضبناک مسئولین دانشگاه بود به این معنی که باشه بعدا جواب حرفت رو خواهی گرفت ...
البته بی انصاف نباشیم جلسه نکات مثبتی هم داشت .مثلا رییس تا تونست از خودش تعریف کرد و کارهایی که فقط برای دانشجوهایی که مثل دخترها و پسرهاش می مونن انجام داده .الحق هم که بچه ها کاملا بیاناتش رو تایید کردن...
خلاصه جلسه تموم شد و وزیر داشت می رفت .به زور خودم رو از لا به لای جمعیت بهش رسوندم تا فقط ازش به خاطر ارزشی که برای من دانشجو قائل شده بود تشکرکنم اما با اشاره یکی از دوستانم که اون موقع نفهمیدم چی گفت خودم رو کنارکشیدم. ولی بعد بهم گفت وقتی میخواستی حرف بزنی زیر ذره بین مسئول فرهنگی بودی که ببینن بعدا با تو چه کنن...
جلسه تموم شد و وزیر با کلی تشکر و قدردانی از طرف مسئولین از دانشگاه رفتند اما خاطره امروز هیچ وقت از ذهن من و خیلی های دیگه نمیره.هیچ وقت فراموش نمی کنم که هنوز هم توی این دنیا برای آدمها نه به اندازه انسان بودنشون بلکه به اندازه سمت و اسمشون احترام می ذارن.
من امروز طرفم رو مسئولینی دیدم که حتی یک لحظه به دانشجوی این مملکت اجازه صحبت ندادند.دانشجویی که فقط به جرم پیام نوری بودن تحقیر شد.
برای مسئولین و بیشتر مردم کشورم متاسفم اگر همه بالایی ها این برخورد رو باهاشون داشته باشن.مملکتی که مسئولینش داعیه دار انتقاد پذیری هستند و حتی جرات شنیدن چند انتقاد ازطرف دانشجو رو نداشتند چه برسه به ...

 

 



sahar ::: جمعه 87/1/30::: ساعت 1:20 صبح

 

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست؟
 
***این شعر رو گذاشتم تا بلکه حال گرفته این چند وقتم خوب بشه.منبعش هم نمی دونم کجاست ،فقط می دونم از صفحه 360 یکی از دوستای گلم کش رفتم !!!!


sahar ::: پنج شنبه 87/1/8::: ساعت 11:19 عصر

 

کجاست ؟چرا پیداش نمی کنم .کجا قایم شده .توی کیفم که نبود .تو حساب بانک هم نیست.فکر می کردم اگه اون خونه رو با اون ماشین آخرین مدل  می خریدم پیداش می کردم .نبود دوباره گشتم .همه دنیا رو گشتم .گفتم شاید خارج از کشور بشه پیداش کرد.رفتم همه کشورا رو رفتم بازم نبود .نبود که نبود .یعنی کجاست ؟ نکنه بهم دروغ گفتن ، نکنه یه هم چین چیزی اصلا ساخته نشده .نه ،آخه خیلی ها می گن پیداش کردن .خب حتما هست که پیداش کردن .نه بازم می گردم .اون روز یکی بهم گفت :من می دونم اون کجاست .بیا بریم تا نشونت بدم ،نه اصلا بیا بریم قبالش رو بزنم به اسمت .من از همه جا بی خبر فقط به عشق اون رفتم ولی چیزی نبود یعنی اونی که می خواستم نبود .نکنه من اصلا خودم هم نمی دونم دارم دنبال چی می گردم ...
اینا همه حرفایی بود که من وقتی داشتم دنبالش می گشتم به خودم می گفتم .آخ یادم رفت بگم من دنبال چی می گردم .شما چی فکر می کنید ،فکر  می کنید چی ارزش این همه گشتن رو داره ؟هیچ چیز جز خوشبختی .
هممون وقتی یکم بزرگ می شیم و تو کلمون باد  می افته ،به خودمون می گیم من باید خوشبخت بشم .من باید هر طور شده پیداش کنم .همین طور که بزرگ می شیم سر گردون دنبالشیم .همه لحظه هامون رو می زاریم برای پیدا کردن خوشبختی .مثل خیلی از کارای دیگمون ،مثل وقتایی که همش داریم به آینده فکر می کنیم و گذشتمون رو تحلیل و بررسی می کنیم .دریغ از این که این لحظه ها که دارن می رن همون آینده ای هستن که ما منتظرشون بودیم و بعد از این لحظه هم می شن گذشته ما ...
من هم خیلی به این چیزا فکر کردم اما نمی دونم کجا بود که حس کردم خوشبختم ،چرا ؟به خودم گفتم چرا قبلا فکر می کردی بد بختی ؟ به خاطر چی ؟ مگه تو برای خوشبخت بودن چی رو نداری؟ سالم نیستی که هستی . خونواده نداری که پشت باشه که داری ،حالا تو خونوادت مشکل هست خب باشه مگه بقیه مشکل ندارن .تازه مشکل تو پیش مشکل خیلی ها به چشم نمیاد.یه جاهایی وضع مالیت به هم می ریزه ،مگه تا حالا کمبودی احساس کردی ؟ نه ؛ هر وقت هر چی خواستی بهت دادن .خب زندگیه دیگه ،یه جاهایی پولت ته می کشه .انصاف نیست به خاطر یه بار بی پولی به زمین و زمان بد و بیراه بگی . یه جاهایی شکست می خوری ، باشه ،مگه اونایی که موفق شدن از همون روز اول موفق بودن ،نه .10 بار زمین خوردن ولی هر بار با یه اراده محکم تر بلند شدن تا بالاخره به اون اوج رسیدن. دانشگاه قبول نشدی که شدی . حالا پیام نوره ، خب باشه مگه این جا نمی تونی مهندس بشی . معلومه که می تونی بشی .مهندس شدن اراده می خواد نه اسم دانشگاه . دیگه چه مشلی داری ؟ آهان روت نمی شه بگی .دنبال اونی می گردی که باید پیداش بشه و هنوز نشده .نترس اونم اون روزی که باید بیاد میاد. اما این یکی خیلی مهمه .وقتی داری انتخابش می کنی خیلی مواظب باش . خلاصه دیگه چی می خوای ؟ دیگه چرا می گی بد بختی ؟
یه مدتی به حرف یه سری از آدم بزرگایی که بقیه بهشون می گن موفق رسیدم .این حرفشون که خوشبختی تو ی نگاه ما به دنیای اطرافمونه .وقتی فکر می کنی همه کائنات ساخته شدن تا تو خوشبخت بشی ،مطمئنا حس خوبی بهت دست میده .به این حس می گن خوشبختی.
من خوشبختم چون خدا دوسم داره ،خانواده دارم ، محتاج کسی نیستم ، دارم رشته ای که دوستش دارم( مهندسی کامپیوتر ) می خونم، اونم تو دانشگاه پیام نور ،شاید اگه هر دانشگاه دیگه قبول می شدم این قدر حس خوبی نداشتم .این جا پیام نوره اما من خواستم کاری انجام بدم که از بچگی عاشقش بودم ،فعالیت شدید دانشجویی.من خوشبختم چون از این فرصت پیام نور که همه فکرمی کنن اخره بد بیاریه استفاده کردم ،خودم رو ساختم ،اعتماد به نفسم رو بالا بردم ،مدیریت یاد گرفتم ،ظرفیتم رو بیشتر کردم ،آدم ها رو شناختم  و... می بینید از یه شرایطی که همه فکر میکنن محدودیته من این همه استفاده کردم .این یعنی خوشبختی .من خوشبختم چون دوستای خوبی دارم ، من خوشبختم چون ....
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست .خوشبختی دوست داشتن داشتنی هاست.



sahar ::: سه شنبه 86/12/14::: ساعت 12:19 صبح

  عجیبه که هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم می کنند

        هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ می گن

        هر چی دلسوز تر باشی بیشتر سرت کلاه می زارن

        هر چی قلبت رو آسونتر در اختیار بزاری راحت تر

         لهش می کنند...

        هر چی آروم تر باشی فکر می کنند آدم ضعیفی هستی

        هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقت رو

         می خورن...

        هر چی خودت رو خاکی تر نشون بدی واست کمتر

         ارزش قائلن ...

 



sahar ::: پنج شنبه 86/12/2::: ساعت 12:21 صبح

    دلم می خواست : عشقم را نمی کشتن

        صفای آرزویم را ـ

        که چون خورشید تابان بود نمی دزدیدند

        چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

        گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند

        به باد نا مرادی ها نمی دادند

        به صد یاری نمی خواندند

        به صد خواری نمی راندند

        چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

            دلم می خواست :

         یک بار دگر او را در کنار خویش می دیدم

        به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

        دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین ...

        پیش پایش دست و پا می زد

       شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد

       غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

           دلم می خواست :

       دست عشق چون روز نخستین

       هستی ام را زیر و رو می کرد  ...

 

***نمی دونم اسم شاعرش چیه و کیه؟فقط می دونم اسم وبلاگی که اینو ازش برداشتم ردپای تنهایی بود.



sahar ::: پنج شنبه 86/12/2::: ساعت 12:11 صبح


از این فیلمها  دیدید که چند تا قاتل با هم میان تویه شهری و شروع می کنن به آدم کشی؟آره حتما دیدید .مگه میشه داستان های تکراری این فیلم ها رو کسی ندیده باشه.شاید همیشه می گی اینا همش فیلمه ،تو واقعیت از این اتفاقا نمی افته ،یا لا اقل برای ما نمی افته .ولی یه چند روزی حکایت ما شده حکایت همین فیلمها .
داستان از اون جایی  شروع شد که :چند شب پیش خواهرم گفت ،بچه ها تو مدرسه می گفتن چند تا قاتل اومدن قم و آدما رو سوار پیکان جوانان می کنن و می برن میکشن .از اون جایی که به حرفای بچه دبیرستانی ها نمی شه اطمینان کرد حرفشو باور نکردم.اما وقتی فرداش توی آموزشگاه دوستم همین قضیه رو تعریف کرد فهمیدم نه، انگار این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.ولی هنوز واقعا معلوم نیست چه خبره .خودتون که ایرانی ها بهتر از من میشناسید .ید طولایی در شایعه پراکنی دارن .روز اول تعداد قاتل ها 4 نفر بود ،روز بعدش شد 5 نفر ،امروز طی یه روند شدیدا صعودی شد 15 نفر.جالب اینکه اسمهاشون هم توی این اظهار نظرها رد و بدل میشه .میگن اسم مادره منظر ،اسم پسرهاشم کاظم و جاسم و هر چی که توی این وزن باشه.یادم رفت بگم انگا راین گروه مخوف متشکله از مادر و فرزنداش که به خونخواهی شوهر اعدام شدش و پسرش که توی زندونه ،راه افتادن و آدم میکشن.میگن اخبار هم گفته .میگن عکسشون توی شهر پخش شده ولی ما که چیزی ندیدیم.یکی میگه سوار ماشین می کنن ،یکی میگه از دیوار خونه ها میان تو ،یکی میگه به زور وارد خونه میشن...
جدای از همه این شایعاتو خیلی مهمتر از اونها ،فضایی که به و جود اومده .فضای ترس و وحشت ی که الان همه جا هست.راستش رو بگم منی که به این راحتی ها این شایعات رو باور نمی کردم ترس رو توی وجود خودم می بینم .نمی دونم خواهر کوچیکم که از یه خبر دزدی می ترسه از این به بعد چطور می خواد بره مدرسه .ترس رو توی حرفای اون یکی خواهرم وقتی به مامانم گفت :مامان نمی خواد بیای کارنامم رو بگیری دیدم .وقتی مامانم بهم گفت نمی خواد دیگه بری کلاس ،اونم کلاسی که بعد از مدتها به زور پیداش کرده بود م فهمیدم نه قضیه خیلی جدیه.اما چرا تو این چند وقت دستگاههای امنیتی هیچ کاری در جهت ایجا د آرامش مردم نکردن .چرا  توی هیچ  سایتی نتونستم در مورد این قضیه مطلبی پیدا کنم .اگه فقط یه بار توی صدا وسیمای قم در این مورد صحبت بشه ،کلی از این فضای وحشتناک رو تبدیل می کنه به آرامش .
شهر الا ن توی وضعیت عادی نیست.همه می ترسن .
امیدوارم مسئولین زود تر یه کاری بکنن .یا تکذیب بکنند یا به مردم اطمینان بدن که در حال پیگیری هستند .بیایید با هم دعا کنیم که هر چه زودتر شهرمون بشه هموم شهر آروم قبل.نه فقط شهر ما ،بلکه همه جای دنیا .آخه اولین بار که مزه نا امنی رو می چشم.


sahar ::: سه شنبه 86/11/23::: ساعت 1:16 صبح

 

سلام
تا حالا فکر کردید خدا تو زندگی چه جوری راهنمایی تون میکنه ؟چه جوری راه و چاه بهتون نشون میده ؟حالا فکر کردید یا نه نمی دونم جوابتون چیه، اما من امروز دو جا با همه وجودم دیدم خدا بهم گفت چه کنم .با تک تک سلول های بدنم بودن خدا کنارم رو حس کردم .اینقدر خدا رو به خودم نزدیک دیدم که ازش شرمنده شدم .شرمنده این که اون هنوز منو فراموش نکرده ولی من خیلی جاها فراموشش کردم.
امروز که داشتم میرفتم کلاس خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم جلوی حرم منتظر دوستم بمونم .تو حال و هوای خودم بودم که نمیدونم چی شد یاد یکی از مشکلاتم افتادم .مشکل کوچیکی نبود  البته  اون لحظه فکر می کردم خیلی بزرگه .دلم شکست .همونجا جلوی حرم به خدا گفتم آخه خدا چرا من ؟چرا بین این همه آدم من باید این مشکل رو داشته باشم.مشغول همین فکرا بودم که دونفر اتفاقی کنارم منتظر تاکسی ایستادن و شروع کردن به حرف زدن .راستشو بگم لحن حرف زدنشون وسوسم کردم استراق سمع کنم .یکم که حرفاشون رو گوش دادم فهمیدم مشکل خیلی بزرگی دارن .مشکلی که به خاطرش آبروشون رفته بود .خودشون میگفتن دیگه آبرویی ندارن .یه دفعه به خودم گفتم استراق سمع گناه داره .دیگه حرفاشون رو گوش نکردم اما یه لحظه فکرایی که قبل از اومدنشون رو داشتم با حرفای اونا کنار هم گذاشتم .فکر میکنید چی شد؟فهمیدم چقدر من در مقابل هزاران انسان دیگه که مشکل اون ها رو داشتن خوشبختم .به خودم گفتم از خودت خجالت بکش .داشتی ناشکری نعمتی رو میکردی که خیلی ها ندارنش.بعد یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اون منتظر موندن ، اون کنار هم وایستادن واون استراق سمع  هیچ کدوم بی حکمت نبوده .حکمتش توی این بوده که خدا می خواست بهم بگه :آخه بنده عزیزمن ،بنده سر تا پا گناه من ،تو هنوز جزو خوشبخت ترین آدمها ی روی زمینی .همون جا از ته دل خدا رو شکر کردم .
گذشت. نزدیکای عصر شد .اتفاقی افتاد که دوباره حالم شدیدا گرفته شد .دوستام میدونن سر کدوم قضیه ولی دلیل ناراحتی من چیز دیگه ای بود.همین طورتو که دنیای نا امیدی خودم بودم یه دفعه یه قضیه ای یادم افتاد .یادم افتاد وضعیتی که من الان به خاطرش ناراحتم ،تقصیر هیچ کس نیست .یعنی قرار نیست تقصیر کسی باشه.این یه قول یا یه جور رازه بین من و خدا.قولی که خودم فراموشش کردم اما خدا هنوز فراموشش نکرده .چه قدر ما آدمها موجودات جالبی هستیم .خودمون از خدا چیزی رو میخواییم ،اما بعدش فراموش میکنیم ازش چی خواسته بودیم و می افتیم توی خط ناشکری.نه خدا هیچ وقت فراموش نمیکنه به بنده هاش چه قولی داده .اما این شیطونه که به ما آدمها القا می کنه خدا فراموشت کرده، دریغ از این که نمی دونه خدا عاشق بنده هاشه و هیچ وقت به هیچ قیمتی فراموششون نمیکنه.


هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشو.خدا مهربونترینی که تا حالا دیدی و خواهی دید.



sahar ::: پنج شنبه 86/11/18::: ساعت 12:46 صبح

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز 19 شهریور بود .این ترم رو تازه شروع کردیم .با چه امید و آرزوهایی ،با چه برنامه هایی؛ هم برای خودم و هم برای انجمن .آخه ما یه انجمن شدیدا فعال داریم که کلی  هم روش وقت می زاریم .ترم که داشت شروع می شد با خودم قرار گذاشتم که این ترم دیگه درس بخونم .هر چند که من از اول ابتدایی این تصمیم رو می  گیرم ،حالا چرا عملی نمی شه الله اعلم!!!من اصلا درس خوندن بلد نیستم .نمی دونم چه جوری باید درس بخونم .باور کنید بد دردیه .بی درمونه .اگه توی ایام امتحانات من رو می دید حتما حرفمو تایید می کردید.
خلاصه ترم 3 ما هم تموم شد با همه اتفاقایه خوبش مثل .....و همین طور اتفاقایه بدش مثل ....اتفاقایی که کلی درس بهم دادن .شاید به اندازه چند سال زندگیم توی این ترم بزرگتر شدم.البته نه فیزیکی بلکه عقلی .البته من عقلم قبل از این هم زیاد بود ولی الان داره فوران می کنه!!!!
زندگی ما هم مثل همین ترم هاست .یه روزی شروع میشه .فکر می کنی کلی وقت داری که براش برنامه ریزی می کنی .به خودت می گی این ترم دیگه بهترین شاگرد کلاس می شم.اما همین که ترم شروع شد همه قول و قرارات یادت میره .همش میگش اوه 4 ماه وقت داریم .حالا از فردا شروع می کنیم به درس خوندن .اینقدر این فرداها تکرار میشه که یه دفعه چشم وا می کنی و می بینی شده شب امتحان و تو هنوز لای کتاب رو وا نکردی .ولی زندگی و دانشگاه یه فرقی که با هم دارن اینکه وقتی ترم رو شروع می کنی دقیقا می دونی روز امتحان کیه ؟زمان دقیقش رو داری ولی بازم غافلی .تازه سر جلسه هم که هم تایم رو داری و هم امدادای غیبی الا ما شا الله ...نه خدایی نکرده فکر نکنی د که ما اهل این کاراییم ها نه اصلا ؟!؟!؟!؟!؟ اما تو زندگی نشستی سر جلسه حواست به دورو برت پرته و یادت رفته امتحان داری ،یا این که حواست پیش بغل دستیته که اون داره چه کار می کنه .یه دفعه  مراقب میاد و میگه برگه ها بالا .این جا نه می تونی بگی آقا 5 دقیقه،نه می تونی از روی همون بغل دستیت جوابه تستارو تند تند بزنی  و نه هیچ کار دیگه .وقتی هم جواب امتحان اومد حق اعتراض نداری.چون خودت می دونی چه گلی به سرت زدی .یه این میگن قانون ،به این میگن عدالت ،حق و یه عالمه چیز دیگه.
امتحانای دانشگاه رو با همه مشکلاتش تموم کردم اما امتحان زندگی رو چی ؟؟؟؟؟؟؟اگه این امتحانات رو رد بشم میتونم یه بار دیگه پاس کنم اما اگه از امتحان زندگی مردود بشم چی ؟دیگه فرصت جبران ندارم.پس باید دعا کنم که از همین الان درس زندگی رو بخونم و تکالیفم رو انجام بدم چون معلوم نیست شب امتحان کیه؟



sahar ::: پنج شنبه 86/11/11::: ساعت 10:49 عصر

 

ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر ،که هنوز بعد صدها شب  و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد!
یا زمینی راکه ،دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید.
و در آغاز بهار،دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست.


ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز ،
آرزویم همه خوشبختی توست.
ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن ها  گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست ،
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن.
و بگو با دل خود ، که خدا هست ،خدا هست.
او همانی است که در تارترین لحظه شب ،راه نورانی امید نشانم می داد،
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام غرق در شادی باشد.

ماه من !
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند،
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر ،
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ؛
خدا هست ،خداهست
وچرا غصه ؟!؟!چرا؟!



sahar ::: سه شنبه 86/11/9::: ساعت 11:32 عصر

 

 

تا وقتی بچه ایم معنی خیلی حرفا رو نمی فهمیم ولی دوست داریم بدونیم یعنی چی .اما وقتی بزرگ میشیم معنی خیلی هاشون رو می فهمیم با این تفاوت که خودمون رو میزنیم به نفهمیدن واز کنار خیلی مسائل به همین راحتی میگذریم.هیچ وقت انشای خوبی نداشتم .برای همین مادرم یه کتاب راهنما واسم خریده بودتوش یه عالمه انشایه آماده بود.یکی از این انشاها تیترش بود :"کل یوم عاشورا و کل ارض کرببلا".اون وقتا از بس خونده بودمش حفظ شده بودم ولی حتی معنی یه جملش رو هم متوجه نمیشدم.الان یه جملش یادم میاد ؛اگر دین محمد جز با کشته شدن ما زنده نمیگردد پس ای تیرها به سوی ما ایید... یه شعار کاملا جالب .یه چند سال بعد توی آخرین درس یکی از کتابهامون هم نوشته بود :اگر کسی ندای مسلمانی که کمک می خواهد را بشنود و به او کمک نکند مسلمان نیست.دوباره یه جای دیگه شنیدم آیت الله مطهری می گفت :شمر آن زمان مرد .امام حسین آن زمان رفت .الان باید شمر زمانه را بشناسیم و با ا و بجنگیم.
از این حرفا زیاد می شنویم اما شاید هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که مصداق این روایات و احادیث در عصر امروزمون چیه ؟اما من این چند روزه به برکت عزاداری برای آزاده ترین های عالم جواب بیشتر سوالهام رو گرفتم .
کربلا چی بود ؟مگه جز این بود که عده ای به اسم اسلام اومدن برای کشتن یه گروه دیگه ی مثلا یاغی ،کربلا مگه چیزی جز پایمال کردن حقوق مسلم یه سری انسان مظلوم بود،مگه چیزی جز صلب آزادی های انسان در مسیر انتخاب راه زندگیش بود .من که فکر نمی کنم چیزی جز اینها بوده باشه.اما کربلای امروز ما کجاست .جوابش خیلی سخت نیست فقط کافیه یکم چشممون رو باز کنیم .چندتا کشور اون ور تر یه جایی هست که قبلا بهش میگفتن فلسطین .چرا میگم قبلا چون الان فقط توی معدود نقشه های جهان می تونید کشوری به اسم فلسطین پیدا کنید.حالا چه شباهتی با اون کربلا داره،میگم .بعد خودتون قضاوت کنید.
این جا هم یه عده ای معلوم نیست از کجا و به حساب کدوم منطق اومدن به زور پول ،پول ،پول و باز هم پول یه سری مردم مظلوم و بی دفاع رو از حق خودشون که چیزی نیست جز همون سرزمین مادریشون، به همون بهانه 1400 سال پیش یعنی دین، محروم کردن.به خاطر این که این مردم آزاده نمیخوان زیر بار ذلت بیعت با اونها باشن ،همون طور که سیدالشهدا نخواست زیر بار ننگ بیعت با یزید باشه.اونجا راه آب رو به روی اهل بیت بستن و امروز همه راههای ارتباطی رو به روی این مردم بستن .نه غذا میاد ،نه دارو ،و نه هیچ چیز دیگه .یه فاجعه انسانی در حال وقوعه و کشورهای دنیا ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟داستان امروز داستان همون اهل کوفست .داستان آدمایی که گفتن بیا و لی تا چشمشون به چند تا کیسه زر و چند تا شمشیر افتاد همه قول و قراراشون یادشون رفت.حالا  با کشورای غیر اسلامی کاری نداریم .کشورای اسلامی ؛نه حیف اسم کشور اسلامی رو برای اونها هدر کنیم؛کشورهایی که زیر علم اسلام خیلی کارها میکنن اما حتی یکیشون توی این چند روز حتی اعتراض هم نکرده.نه؛ مثل این که یزید و شمر و عمر سعد امروز خیلی بدترند و مظلومان زمان هم مظلوم تر.لااقل امام اون موقع همراهی داشت به اسم عباس که امروز اینا ندارن.اون موقع امام بود امامی که از هیبتش کسی جرات نداشت به خیمه ها چپ نگاه کنه اما امروز دوستان همین مردم کیا هستن؟کشورهای خائن عربی هستن مثل اردن و مصر که هر کدوم به نوبه خودشون توی این جنایات شریکن.
توی دنیا سازمان حقوق بشر زیاده که البته خیلی هم کارهای مهمی دارن.واقعا نیمشه مزاحم کار اونا شد .مثلا انجمن حمایت از خرگوش ها ،پانداها ،و...که هر کدوم هر روز اعلامیه میدن نسل فلان حیوان در حالا  انقراضه .الحق و الانصاف کار از این مهمتر .!!!!خب حتما جون اون حیوون ها خیلی مهمتر ازجون جوونای رشید مسلمانی که به جرم آزادی و آزادگی هر روز کشته میشن.
حالا اگه فکر کنیم می بینیم که حدیث پیامبر بهترین محک برای شناخت دوست از دشمن.حرفام طولانی شد اما فکر کنم جواب خیلی از سوالهای دوران بچگیم رو پیدا کردم اما چه تلخ...



sahar ::: یکشنبه 86/10/30::: ساعت 10:49 عصر

<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 22
کل بازدید :127162

>> درباره خودم <<

>>فهرست موضوعی یادداشت ها<<

>>آرشیو شده ها<<

>>لوگوی وبلاگ من<<
بیا با هم تا به دریا برسیم

>>لینک دوستان<<

>>لوگوی دوستان<<


































>>اشتراک در خبرنامه<<
 

>>طراح قالب<<